بعدظهر یک روز گرم تابستونی بود،از مادرم پول گرفتم و واسه خریدن خوراکی بیرون رفتم.همیشه از مغازه ی سر کوچه خرید میکردم.پیرمردی صاحب مغازه بود،اما اون روز از پیرمرد خبری نبود، پسری جوون و لاغر اندام که موههای جلوی سرش ریخته بود در مغازه بود.من هیچوقت داخل مغازه نمیرفتم پول رو به سمتش دراز کردم و از اون خواستم به من یک پفک بده،مرد گفت:خودت بیا بردار.من توی مغازه رفتم دستم رو که دراز کردم پفک رو وردارم گرمای تن کسی رو از پشت سر روی تنم حس کردم ،من قصد شوم مرد رو فهمیدم و تا خواست من رو بگیره خم شدم و از زیر دستش فرار کردم.تا سر حد مرگ ترسیده بودم،قلبم سریع سریع میزد،در اون گرمای تابستون تنم میلرزید.وای اگه پدر بدونه شک نداشته باشین من رو میکشه.پدر همیشه میگفت:زن باید سنگین باشه،بیرون نرود،نخندد،اونقدر گفته بود تا زن خودش نخواد کسی با اون کاری نداره،همیشه گفته بود مواظب آبرویم باشین و من در سن ده سالگی آبروی بابام رو برده بودم.نه نباید کسی بفهمد…

سکوت  آموزشی

روزها گذشت و من سکوت کردم و هر روز هر ثانیه با به یاد آوردنش مردم.چند روز بعد خواهر کوچکترم سراسیمه با صورتی رنگ پریده و گریان به خونه اومد،با دیدن خواهرم شصتم خبردار شد که چه اتفاقی افتاده.از اون پرسیدم:بهش مغازه رفتی؟هق هق گریه امانش نمیداد ،نمیتوانست حرف بزنه من فقط تکرار میکردم باید ساکت باشی نباید به کسی حرفی بزنی اگه پدر بدونه ما رو میکشه.مرد مغازه دار قصد شوم خود رو اجرا کرده بود،خواهرم رو به درون خونه کشوند،درب کوچیکی در مغازه اش بود که به خونه راه داشت،دستش رو روی دهن خواهرم گذاشته بود…اون روح خواهرم رو کشته بود و جسمش رو آزاد کرده بود.خواهرم مدتها گوشه گیر و و ساکت شد و بعضی وقتا و بی بعضی وقتا اشک میریخت.کاش من همون لحظه که وارد خونه شدم حرف میزدم تا خواهرم هم قربونی سکوت من نشه،کاش از پدر نمیترسیدیم و میتوانستیم حرف بزنیم کاش پدر زنها رو مقصر این اتفاقات نمیدانست،کاش به مادرم اعتماد داشتم و میدانستم رفتار عاقلانه تری جز کتک زدن و تحقیر کردنمان میکنه،کاش کمی بیشتر مراقب ما بودن که هر ساعتی از روز بیرون نرویم و اگه ساعتی غیبمان میزد کسی دنبالمان نگردد،کاش تنها ما رو بیرون نمیفرستادند،کاش دست کم در مدرسه ذهنمون رو بیدار کرده بودن تا بیشتر مواظب خودمون باشیم و هزاران ای کاش دیگر… ما با دیدن صورت آدما هیچوقت پی به راز درونشون و سلامت روانشان نخواهیم برد،بیماران جنسی رو هیچوقت نمیتوان شناخت مگه در ماجرای قتل آتناها و ستایشا روح مریضشان شناسایی شه.هیچ آدم سالمی به کودکان تجاوز نمی کنه،هیچ آدم سالمی از درد کشیدن هم نوعش لذت نخواد برد؛کاش به سلامت روان خود و بچه هامون بیشتر اهمیت بدیم تا روح مریضی دنیای کودکانی مثل من و خواهرم رو از اونا نگیرد و اونا رو در کودکی نکشد،من و خواهرم هنوز بعد از بیست سال سکوتمان رو نشکسته ایم…

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   زنان در جدالی همیشگی واسه برابری 

سکوت  آموزشی

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید